- صفحه اصلی
- مجله شهر
۱۶ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۰:۳۹
کد مطلب: 81488
روایتی از لحظات پر اضطراب آغاز جنگ در شهر زیرزمینی پایتخت / کفشی که جا ماند!

مترو تهران در روزهای نخست جنگ اسرائیل و آمریکا علیه ایران شرایط عجیب و غریبی داشت. از یک سو مسافران مضطرب و از سوی دیگر راهبران شبکه مترو که با حس وطن دوستی، جریان حیاتی شهر را در دست داشتند.
به گزارش خبرنگار شهر،«صدای وحشتناک اصابت موشک را شنیدم نه از دور، بلکه درست کمی بالاتر از پایانه مترو شهید کلاهدوز. در شیفت کاری بودم که ناگهان شیشههای پایانه فرو ریخت، سقف شکافت و گرد و غبار همه جا را پوشاند.» این صحبتهای محسن حسنی یکی از راهبران مترو تهران است که از صبح ۹ اسفند ۱۴۰۴ که جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران آغاز شد، میگوید.
آقای حسنی راهبر خط ۴ مترو، متاهل، متولد سال ۵۷ و دارای دو فرزند پسر نوجوان است. ۲۳ سال سابقه کار در مترو تهران دارد و از هر روز کاری برایش خاطرهای برجای مانده اما در میان همه این روزها، جنگ رمضان برایش متفاوت است. جنگی که با آغازش و در ساعات ابتدایی آن به طور ناگهانی به تعداد مسافران مترو افزوده شد آن هم نه مسافران عادی و روزمره، بلکه شهروندانی نگران که میخواستند در کمترین زمان خودشان را به خانوادههایشان برسانند.
محسن حسنی، ماجرای اتفاقات رخ داده در مترو همزمان با آغاز جنگ را این چنین بیان کرد:
صدای وحشتناک اصابت موشک را شنیدیم. نه دور، بلکه درست کمی بالاتر از پایانه، یک مرکز نظامی مورد هدف قرار گرفت. برخی در آن شرایط گمان میکردند که کارکنان، محل کار را ترک کنند و به دنبال امنیت بیشتر باشند. اما نه تنها کسی کارش را رها نکرد، بلکه انگار همین اتفاق، انگیزهمان را برای خدمترسانی بیشتر کرد. ما فهمیدیم که وظیفه ما فراتر از هدایت یک قطار است؛ ما باید نگهبان جریان زندگی در این شهر باشیم، حتی در میان شعلههای جنگ.
در همان ساعات اولیه جنگ، مترو تبدیل به یکی از شلوغترین و در عین حال، مهمترین راههای نجات برای مردم شد. حجم مسافران به طرز باورنکردنی افزایش یافت؛ همه با عجله و اضطراب میخواستند خود را به خانه و نزد خانوادههایشان برسانند. در میان این هجوم جمعیت و تلاش برای حفظ آرامش در واگنها، فکر دو پسر نوجوانم ذهنم را سخت مشغول کرده بود؛ آنها زمان آغاز جنگ سر کلاس درس بودند. خبر شلیک موشک به مدرسه میناب را از همکاران شنیدم. داغش بر دلم سنگینی میکرد خودم را جای والدین آنها گذاشتم. از خداوند طلب صبر برای خانوادههایشان کردم و لعنت بر آمریکا و اسرائیل و سیاست کثیف آنها فرستادم.
خدمترسانی به شهروندان در اولویت نخست و خانواده بعد از آن
دلم برای دو پسرم در آشوب بود. اما در محل کار اولویت من شهروندان و خدمت رسانی برای آنها بود. تلفنها هم قطع شده بود و امکان تماس در ساعت اول جنگ نبود انگار همه چیز داشت با اختلال مواجه میشد. ولی خوشبختانه ساعتی بعد تماس برقرار شد. همسرم خودش را به مدرسه یکی از بچهها رسانده بود تا با هم به خانه برگردند. پسر دیگرم هم چون مدرسهاش به خانه مادربزرگش نزدیک بود، به آنجا رفته بود. با این حال، فکر خانواده، قلب هر پدری را درگیر میکند. اما در آن شرایط، خدمترسانی به شهروندان، اولویت است ما نمیتوانستیم در مترو را ببندیم و به خانه برویم؛ مسئولیت ما، حفظ جان و رساندن مردم بود.
دیدگاه خود را بنویسید