عقربههای ساعت دوازدهم اسفندماه ۱۴۰۴ در خیابان میرداماد تهران روی ۱۸ قفل شدند. چند دقیقه قبل نیما مشغول چسبزدن شیشههای پنجره بود؛ کاری ساده، اما با دل ناآرامی که انگار پیشاپیش بوی حادثه را حس کرده بود. هنوز پایش از چهارپایه به زمین نرسیده بود که غرش جنگنده، آسمان را شکافت؛ صدایی که نه شنیده، بلکه حس میشد.
نیما شاملو تازه داماد و متولد ۲۰ خرداد سال ۱۳۶۳ است. او را در لابی هتل «هویزه» که محل اسکان برخی از آسیب دیدگان جنگ بود، ملاقات کردم.خانهای که به همراه همسرش در آن سکونت داشته در مجاورت مجمع تشخیص مصلحت نظام مورد هدف موشک اسرائیل و آمریکا قرار گرفته و روایت عجیبی از آن روز حادثه دارد.
آقای شاملو جزئیات آن عصر تلخ را اینچنین روایت میکند:
«هنوز هم باورم نمیشود چه بر سرمان آمده است. گاهی با خودم فکر میکنم هنوز در همان لحظهام؛ همان زمانی که موج انفجار دوم من را برای چند دقیقه از هوش برد و دنیا در چشمهایم تار شد. خانهمان یک ساختمان ۱۶ واحدی و ۴ طبقه بود، در مجاورت مجمع تشخیص مصلحت نظام. آن روز، من و همسرم و دو نفر دیگر در ساختمان بودیم.
همه میگویند معجزهآسا زنده ماندهایم... درست میگویند. دو بمب به ساختمانی خورد که فقط یک تیغه با خانه ما فاصله داشت. وقتی به هوش آمدم، نمیدانم چند دقیقه گذشته بود. هنوز خبری از امدادگر و نجاتگر نبود. هرچه میگفتم کمک، صدایم در میان دود و خاکستر گم میشد. بدنم درد میکرد، سرفههایم بند نمیآمد و هر نفس، انگار با تیغی در سینهام کشیده میشد. احساس خفگی داشتم؛ ریههایم یاری نمیکردند و هنوز هم درگیر درمان آن روز هستم. بهسختی از جا بلند شدم و دنبال همسرم گشتم. از صدایش فهمیدم که به داخل کمد دیواری پرتاب شده است. ساختمان سمت ما بهطور کامل فرو نریخته بود، چون واحدهای شمالی و جنوبی داشت. اما انگار ما در چهاردیواری از دود و وحشت گیر افتاده بودیم.
در آهنی واحد را از قبل بسته بودم؛ چون ساختمان خلوت بود و میترسیدیم دزد و سارق وارد شود. همان دقایقی پس از انفجار، همان احتیاط ساده، آن لحظه فهماند که دیگر راهی برای خروج نداریم. اما نگاه که کردم، دیوار تخریبشده را دیدم و فهمیدم شاید هنوز راهی باشد؛ راهی باریک از دل ویرانی. با تمام سختی، خودمان را به بیرون رساندیم. تازه خیال کردیم خطر تمام شده که صدای فریاد نیروهای حاضر در محل بلند شد: «دور شوید… دور شوید… یک بمب عملنکرده است.
دیدگاه خود را بنویسید