ساعت ۶ صبح شنبه است، سیزدهم تیرماه ۱۴۰۵. راهی مصلی می شوم تا برای آخرین بار با رهبر شهیدم دیدار کنم. ایستگاه مترو شهران شلوغ است؛ با خیل جمعیت به سمت ایستگاه هفت تیر رفته تا درنهایت به مصلی برسم. از همه جا و از همه اقشار جامعه حالا راهی مصلی شده اند.
پیرمردی عصازنان تلاش می کند سریع تر گام بردارد و ایستگاه هفت تیر را با سرعت بیشتری طی کند تا زودتر برسد برای خداحافظی با آقا. مادری دست دو فرزند خردسالش را گرفته و زیر لب صلوات می فرستد و دختر جوانی فریاد می زند آقا جان جانم به فدایت آخر چرا ما را گذاشتی و رفتی قرار بود ما جانفدای شما شویم نه شما جانفدای ما.
دیدگاه خود را بنویسید